
هيوا تولد خواست:))))....فقط ناراحت بود:(((((....هيوا به شرطي ناراحت نبود که مهتاب از اون بادکنک خوشگلاي وبش بهش داد...:))))...
ادامه مطلب
xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 به نام خدا xa0 سال دوم دبيرستان صميمي ترين دوستم اسمش نفس بود:) تو كلاس،نفس رديف اول مقابل ميز دبير مي نشست و من رديف دوم پشت نفس مي نشستم:) يادش بخير... دبير دين و زندگيمون يه خانم چاق و مهربوني بود. روزهايي كه با ايشون كلاس داشتيم كل بچه ها خيالشون راحت بود كه ساعت خواب اونروزشونxa0 تكميل ميشه. دبيرمون وقتي شروع ميكرد به درس دادن...براي هر خط كتاب يه داستان ديني تعريف مي كرد كه مثلا بيشتر و بهتر درك كنيم متنو...البته بين خودمون باشه هيچ كدوم از...
ادامه مطلب