به نام خدا
سرم را از روي زانوهايم برداشتم...آسمان به سرخي گراييده بود...و غروب خورشيد...

وقتي مي آيم كنار دريا همه چيز را فراموش مي كنم به خصوص زمان را...چشمان خواب آلودم را دوباره مي بندم و گوش مي سپارم به صداها...
صداهاي دور و نزديك...صداي امواج دريا را مي شنوم كه بي رحمانه بر سر ساحل كوبانده مي شوند...و صداي باد...خبري از مرغان دريايي نيست...
حالا كه به خواسته هايشان رسيده اند راحت ترك مي كنند اما دوباره باز مي گردند...
باد هوهو مي كند و برگهاي درختان را آشفته مي سازد...چقدر اين صدا را دوست دارم...صداي برخورد برگها به يكديگر را...

چشمانم را دوباره گشودم و برخاستم تا راه بازگشت را طي كنم...اما دوباره باد و صداي برخورد برگها...
نگاهم را به سمت جنگل گرفتم...من گفته بودم كه مدتهاست علاقه اي ندارم كه در ميان درختان قدم بردارم...اما اين فراخوان را نمي شود ناديده گرفت...

ما را در سایت يكتای گيتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13